در تاریخ سینما بازیگرانی هستند که با چهرههای جذاب، نقشهای بزرگ یا فیلمهای پرفروش به شهرت میرسند، اما تعداد بسیار کمی از آنها میتوانند به جایی برسند که مخاطب بعد از شنیدن نامشان، پیش از آنکه یک فیلم یا شخصیت خاص را به یاد بیاورد، خودِ «انسان» را به خاطر بیاورد. تام هنکس یکی از همین آدمهاست. بازیگری که در طول چند دهه فعالیت، از نقشهای کمدی ساده و دوستداشتنی به شخصیتهایی عمیق، تلخ، آسیبپذیر و فراموشنشدنی رسید و نشان داد ستاره بودن همیشه به معنای دور بودن از مخاطب نیست. شاید بتوان گفت راز ماندگاری تام هنکس در همین نزدیکی عجیب او به انسانهای معمولی است؛ مردانی که قهرمان به دنیا نیامدهاند، قدرت خارقالعادهای ندارند و حتی گاهی خودشان هم نمیدانند قرار است در ادامه زندگی چه اتفاقی برایشان بیفتد. اما وقتی شرایط سخت از راه میرسد، مجبور میشوند تصمیم بگیرند، مقاومت کنند و ادامه دهند. از «فارست گامپ» گرفته تا «دورافتاده»، «نجات سرباز رایان»، «مسیر سبز» و «ترمینال»، هنکس بارها چنین انسانهایی را بازی کرده و شاید به همین دلیل است که تماشای بازی او بیشتر شبیه دیدن زندگی یک آدم واقعی است تا تماشای اجرای یک ستاره سینما.
تام هنکس فعالیت حرفهای خود را در شرایطی آغاز کرد که هنوز کسی نمیتوانست پیشبینی کند روزی به یکی از معتبرترین بازیگران نسل خودش تبدیل خواهد شد. در سالهای ابتدایی، بیشتر با نقشهای کمدی شناخته میشد و چهرهاش تصویری از یک بازیگر دوستداشتنی، شوخ و صمیمی را به مخاطب ارائه میداد. فیلمهایی مانند «Big» نشان دادند که هنکس توانایی عجیبی در ترکیب طنز با احساسات انسانی دارد. او میتوانست مخاطب را بخنداند، اما در همان حال اجازه میداد لحظههایی از آسیبپذیری شخصیتش دیده شود. همین توانایی به تدریج مسیر حرفهای او را تغییر داد. هالیوود متوجه شد پشت آن چهره ساده و دوستداشتنی، بازیگری وجود دارد که میتواند نقشهای بسیار جدیتر و پیچیدهتری را هم بازی کند. نقطه عطف واقعی این مسیر زمانی بود که هنکس توانست ثابت کند موفقیتش در کمدی تصادفی نبوده و درام نیز میتواند به یکی از بزرگترین نقاط قوتش تبدیل شود.
اگر قرار باشد تنها یک شخصیت را انتخاب کنیم که بیش از هر نقش دیگری با نام تام هنکس گره خورده باشد، احتمالاً انتخاب بسیاری از مردم «فارست گامپ» خواهد بود. فیلم «Forrest Gump» در سال ۱۹۹۴ داستان مردی ساده را روایت کرد که زندگیاش در میان اتفاقات مهم تاریخ آمریکا جریان پیدا میکند. فارست برخلاف بسیاری از قهرمانان سینمایی، نابغه، جنگجوی شکستناپذیر یا انسانی با قدرتهای ویژه نیست؛ او مردی سادهدل است که دنیا را با منطق خودش میبیند و شاید همین سادگی باعث میشود مخاطب بتواند با او ارتباطی عمیق برقرار کند. هنکس در این فیلم به جای اینکه تلاش کند شخصیتش را بیش از حد نمایشی کند، احساسات فارست را با حرکاتی ساده، نگاهها و لحن خاصش منتقل میکند. نتیجه، شخصیتی شد که به یکی از نمادهای سینمای دهه ۹۰ تبدیل شد. تام هنکس برای بازی در این فیلم دومین اسکار بهترین بازیگر مرد خود را به دست آورد و «فارست گامپ» نیز به یکی از آثار ماندگار سینمای آمریکا تبدیل شد.
اما هنکس فقط در نقشهای واقعی موفق نبوده است. یکی از مهمترین شخصیتهایی که صدای او به آن هویت بخشید، «وودی» در مجموعه انیمیشن Toy Story است. وودی در ظاهر یک اسباببازی کابوی است، اما در طول مجموعه به شخصیتی بسیار انسانی تبدیل میشود؛ شخصیتی که با حسادت، ترس از کنار گذاشته شدن، مسئولیت، دوستی و گذر زمان مواجه میشود. انتخاب هنکس برای صداپیشگی وودی یکی از تصمیمهای مهم پیکسار بود، زیرا صدای او توانست همزمان حس رهبری، شوخطبعی و آسیبپذیری را به شخصیت منتقل کند. برای بسیاری از مخاطبان، وودی فقط یک شخصیت کارتونی نیست؛ بخشی از خاطرات دوران کودکی است. این موضوع نشان میدهد تأثیر هنکس تنها به حضور فیزیکی او مقابل دوربین محدود نمیشود و حتی صدای او نیز میتواند به یک شخصیت جان بدهد.
«Saving Private Ryan» یکی از آن فیلمهایی بود که چهره دیگری از تام هنکس را به مخاطب نشان داد. استیون اسپیلبرگ در این فیلم جنگ جهانی دوم را نه به شکل یک ماجراجویی قهرمانانه، بلکه به شکلی خشن، واقعگرایانه و انسانی به تصویر کشید و هنکس در نقش کاپیتان جان میلر قرار گرفت. میلر فرماندهای است که وظیفه دارد گروهی از سربازان را برای پیدا کردن یک سرباز گمشده به پشت خطوط دشمن ببرد. اما اهمیت شخصیت او فقط در مأموریتش نیست؛ او انسانی است که هر روز با مرگ سربازانش روبهرو میشود و باید در شرایطی غیرانسانی تلاش کند انسان باقی بماند. هنکس در این نقش خبری از شوخطبعی همیشگی خود ندارد و بیشتر با سکوت، نگاه و رفتار کنترلشده شخصیتش را میسازد. «نجات سرباز رایان» یکی از مهمترین فیلمهای جنگی تاریخ سینما محسوب میشود و نقش هنکس در آن نشان داد که او میتواند بدون نیاز به نمایشهای اغراقآمیز، وزن احساسی بسیار زیادی به یک شخصیت بدهد.
«The Green Mile» یکی دیگر از فیلمهایی است که نشان میدهد چرا تام هنکس در نقش شخصیتهای اخلاقی و انسانی چنین عملکردی دارد. او در این فیلم نقش پل اجکام را بازی میکند؛ نگهبانی در بخش اعدام زندان که با زندانی عجیبی به نام جان کافی روبهرو میشود. رابطه میان این دو شخصیت به تدریج داستان را از یک روایت ساده درباره زندان و مجازات به پرسشی درباره عدالت، مهربانی، گناه و ماهیت انسان تبدیل میکند. هنکس در این فیلم شخصیت مردی را بازی میکند که خودش نیز در برابر اتفاقاتی که میبیند، دچار تردید میشود. او نه یک قهرمان کامل است و نه فردی که پاسخ تمام پرسشهای اخلاقی را میداند. همین تردیدها باعث میشوند پل اجکام باورپذیر باشد. فیلم نیز با پایان تلخ خود یکی از آن تجربههایی است که مدتها بعد از تماشای آن در ذهن باقی میماند.
شاید یکی از سختترین کارها برای یک بازیگر این باشد که بخش بزرگی از فیلم را تقریباً بدون حضور بازیگران دیگر روی دوش خود حمل کند. «Cast Away» دقیقاً چنین شرایطی را برای تام هنکس ایجاد کرد. شخصیت چاک نولند پس از سقوط هواپیما در جزیرهای دورافتاده گرفتار میشود و باید بدون جامعه، خانواده و امکانات تمدن برای زنده ماندن تلاش کند. در چنین فیلمی، بازیگر نمیتواند به گفتوگوهای طولانی یا تعامل با دیگر شخصیتها تکیه کند. باید احساسات را با چهره، حرکت، سکوت و رفتار منتقل کند. هنکس در این فیلم نشان میدهد که حتی سکوت هم میتواند بخشی از دیالوگ باشد. رابطه او با توپ والیبال معروف «ویلسون» نیز یکی از عجیبترین و در عین حال احساسیترین روابط یک انسان با یک شیء در تاریخ سینماست. مخاطب میداند ویلسون یک توپ است، اما هنکس آنقدر رابطه شخصیتش با آن را واقعی بازی میکند که در نهایت، از دست دادن آن واقعاً دردناک به نظر میرسد.
«The Terminal» شاید یکی از سادهترین نمونهها برای توضیح سبک بازیگری هنکس باشد. شخصیت ویکتور ناوورسکی مردی است که به دلیل شرایط سیاسی کشورش، در فرودگاه گیر میافتد و نمیتواند وارد آمریکا شود یا به کشور خودش بازگردد. او نه اسلحه دارد، نه قدرتی برای تغییر شرایط و نه کسی که بتواند به سرعت مشکلش را حل کند. تنها چیزی که دارد، صبر و امید است. هنکس در این فیلم بار دیگر نقش یک انسان معمولی را بازی میکند که در شرایطی غیرعادی قرار گرفته است. جذابیت فیلم نیز تا حد زیادی از همین تضاد میآید؛ یک انسان ساده در محیطی بزرگ و بیرحم که آرامآرام اطرافیانش را تحت تأثیر قرار میدهد.
شاید پاسخ این سؤال در فیلمهای او پنهان شده باشد. تام هنکس معمولاً نقش انسانهایی را بازی میکند که میتوانیم خودمان را در آنها ببینیم. او کمتر شبیه قهرمانانی است که همیشه پاسخ درست را میدانند و بیشتر شبیه آدمهایی است که با وجود ترس و تردید، مجبورند قدم بعدی را بردارند. حتی زمانی که شخصیتهایش در موقعیتهای بسیار بزرگ قرار میگیرند، چیزی انسانی در آنها باقی میماند. این ویژگی باعث شده مخاطب با شخصیتهای هنکس فقط سرگرم نشود؛ بلکه برایشان نگران شود، با آنها بخندد و گاهی همراهشان گریه کند. او به ندرت تلاش میکند با بازی بیش از حد نمایشی، مخاطب را مجبور به احساس کردن کند. در عوض اجازه میدهد احساسات به شکل طبیعی شکل بگیرند.
تام هنکس امروز فقط یک بازیگر مشهور نیست؛ بخشی از حافظه جمعی چند نسل از سینمادوستان است. بعضیها او را با فارست گامپ به یاد میآورند، بعضی با کاپیتان میلر، بعضی با چاک نولند و گروهی نیز با صدای وودی در Toy Story. این تنوع نشان میدهد میراث او به یک نقش یا یک ژانر محدود نشده است. او توانسته در کمدی، درام، جنگ، ماجراجویی، انیمیشن و حتی داستانهای بسیار ساده، چیزی پیدا کند که برای مخاطب قابل لمس باشد. شاید مهمترین دلیل ماندگاری تام هنکس این باشد که در جهانی که سینما هر روز قهرمانان بزرگتر و غیرواقعیتری میسازد، او بارها به ما یادآوری کرده است که گاهی جذابترین قهرمان، همان آدم معمولی است؛ کسی که میترسد، اشتباه میکند، شکست میخورد، عزیزانش را از دست میدهد، اما باز هم صبح روز بعد از خواب بیدار میشود و ادامه میدهد.
تام هنکس شاید در بسیاری از فیلمهایش نقش قهرمان را بازی کرده باشد، اما چیزی که او را ماندگار کرده، قهرمان بودن نیست؛ انسان بودن است. سینمای او به ما یاد میدهد که برای بزرگ بودن همیشه لازم نیست دنیا را نجات بدهیم. گاهی کافی است در سختترین لحظهها انسان باقی بمانیم، به کسی امید بدهیم، دست دوستی را بگیریم یا فقط یک قدم دیگر برداریم. شاید به همین دلیل است که سالها بعد از تماشای فیلمهایش، چیزی از شخصیتهای او در ذهن ما باقی میماند؛ نه فقط یک دیالوگ یا یک صحنه، بلکه احساسی آشنا که به ما میگوید زندگی، با تمام تلخیها و شکستهایش، هنوز ارزش ادامه دادن دارد.